تبليغاتX
رهگذری از دیار پاییز
رهگذری از دیار پاییز

چندین شعر زیبا با کمک شمیم بهار

 

 


 شعری از فریدون مشیری

دلم می خواست:دنیا خانه ی مهر و محبت بود


دلم می خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند


طمع در مال یکدیگر نمی کردند


کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند


مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند


از این خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند


چون کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند


دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند


دراین دنیای بی آغاز و بی پایان


در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند


خدا زین تلخ کامی های بی هنگام بس می کرد


نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد


نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودانه می داد


نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد


همین ده روز هستی را امان می داد


مگو این آرزو خام است


مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است


اگر این کهکشان از هم نمی پاشد


و گر این آسمان در هم نمی ریزد


بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم


به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم


شعری دیگر

در این باران چگونه گام بردارم

چگونه قطره های اشک عاشق را نگه دارم ؟



چگونه صورت بارانی ام را من ؟
به روی بالش مادربزرگم ٬ خیس بگذارم ؟



بگو آخر چگونه میتوانم من ؟

عصای پیرمردی را به روی آب بگذارم ؟



چگونه با چگونه های افکارم ؟

ستاره های شعرم را نگه دارم ؟



برای آن گلی که آب میخواهد

چگونه آب را از او جدا دارم ؟


زندگی صحنه يکتای هنرمندی ماست .


هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.


صحنه پيوسته بجاست.


خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.


با تشکر از شمیم بهار

غرور

 

 

 

منم آن موج بی آرام و سر کش

 

که سرگردان بدریای فریبم

مرا دیگر رفیق و همدمی نیست


بشهر نابسامانی غریقم

با غرور و با شتاب

بر سینه ی نرم آب

دیوانه می خزیدم


در غایت خود خواهی

در انبوه سیاهی

جز خود نمی شنیدم

خروشان و بسته چشم

با کوله باری از خشم

میرفتم از خشم خود

دنیا ویرانه سازم

دردفتر زندگی از خود افسانه سازم

اما از بازی زمان گمراه و غافل بودم

در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم

در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری

غافل من از افسانه ی طوفان ساحل بودم

موجم ولی خاموش و خسته

با دست خود درهم شکسته

آری من آن کوه غرورم

درمانده و از پا نشسته

پیچیده طوفان در وجودم

شد پاره از هم تار و پودم

در لحظه های واپسین پیک اجل آمد مرا

افتادم و از پا نشستم


بیداد طوفان آنچنان بر سنگ ساحل زد مرا

چون شیشه ای درهم شکستم

گفتم بخود ای موج سرگردان که آخر

بنگر بخود چه بوده ای ؛ اکنون چه هستی

حاصل چه بود از آن غرور بی دلیلت

آخر بدست صخره ی ساحل شکستی

آری من آن کوه غرورم

درمانده و از پا نشسته

آری من آن کوه غرورم

درمانده و از پا نشسته

  

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 13:0 توسط امیر علی |
درباره وبلاگ

متولد 27 آذر 1367 / نوازنده گیتار و کیبورد ، فیلمنامه نویس و کارگردان فیلمهای کوتاه ، نویسندگی مقالات نفوذ به شبکه ، رتبه چهارم ایران در هک سایتهای دولتی در سال 1384 در اخبار سیاه و رتبه 5 در سال 1386 ، تدریس هک و مشاوره امنیتی و آنالیزر ، طراح سی دی و کتاب ، سرودن شعر و متون ادبی ، دانشجوی رشته حقوق ، علاقه مند به روانشناسی ، سطح ابتدایی زبانهای آلمانی ، ایتالیایی ، فرانسوی و اسپانیایی

آخرین نوشته ها
نوروز - محرم ، دستنوشته هفده دی ماه 1386
چرا کمتر بلاگ ، بروز شد ؟
هزار سال شعر ماندگار
فروش مجموعه ای از برگزیده ترین مطالب روانشناسی در یک سی دی
متن ادبی و شعرهای نویسنده بلاگ ؛ همراه با عکس
ماه محرم سال 1385
دو شعر با عنوان یاد و قاصدک از نویسنده بلاگ
سال نو مبارک ! متنهای قشنگ ...
تاسوعا . عاشورا
با تشکر از تمام دوستان ...
متن ادبی ارسالی از مهسا و شعر های زیبا
دست نوشته ، اشعار فرستاده شده توسط باران و...
عنوان متن : تنها
مشخصات خالیفسور ، نویسنده وبلاگ
متنهای زیبا ...
نمیخوام بگم ...
عنوان شعر : خسته ام ....
یه لحظه واسه بودن ...
شعر ها و متنهای قشنگ شماره 1
چندین شعر زیبا با کمک شمیم بهار
شعر فرستاده شده توسط فاطمه و متن ادبی از بهار عزیز
شعرهایی زیبا فرستاده شده توسط شمیم بهار
شعرهای ماندگار ...
I Love You
چند شعر از مریم حیدر زاده ، فریدون مشیری ، سهراب سپهری
زندگی مثل ریاضیات ...
لوگوی دوستان


امکانات