شعر فرستاده شده توسط فاطمه و متن ادبی از بهار عزیز
با تشکر از فاطمه . وبلاگ سایه های شب 
این روزها که هر کس
به هر بهانه ی ساده فریاد می زند: آهای دوستت دارم...
در چشم های ما
رد پای عشق
پلک های خماری ست
و عمق نگاه هایمان که بیشتر شده
و در قلب هایمان
حجب نگاهیست
و لرزش انگشت هایمان
گاه نگاه
در امتداد یک کشاکش غمگین
با چشم هایمان که آیا
ما را اجازه ای به نگاهیست یا نه؟
این روزها
که بی بند وباری لب ها ودست ها
بـیـداد می کند
و هرزه گی آغوش ها فـریـاد
لب های مضطرب ما
وقت سلام تحفه ایست از معصومانه زیارتی
و دستهای ما در امتداد دست های خدا...
و این نگاه اوست بدرقه ی راه ما
گویا که عشق آسمانی ما
یک تمسخر است بر این نگاه های دریـده...!
با تشکر از بهار خانوم عزیز 
ميان انبوهی از خاطراتم نشسته ام ... و به ياد ارزوهای قديمی ام هميشه ارزو ميکردم
روزی نقاش باشم تا ميتوانستم رويای با تو بودن را روی صفحه ی دل حک کنم ارزو می
کردم نقاش باشم تا نقش ان دو چشم سياه مهربانت را حک کنم يا ان نگاه پر از عشق و
صداقتت را حک کنم کاش نقاش بودم تا می توانستم ان لبخند دل نشينت را حک کنم
کاش نقاش بودم تا ميتوانستم ان لب خوش رنگ که مانند شراب شيراز است حک کنم
کاش نقاش بودم نقشی از پيوند و وصال را به تصوير ميکشيدم کاش نقاش بودم پيوند دو
عاشق را به تصوير ميکشيدم فکر نميکردم روزی نقاش باشم و به جای پيوند رفتنت را
به تصوير بکشم فکر نميکردم روزی نقاش باشم و اشک چشمانم را شکست دل
بيمارم را به تصوير بکشم فکر نميکردم روزی نقاش باشم درد جدايی را انتظار طاقت
فرسا را فراغ يار را به تصوير بکشم اری من نقاشم ...............................
يک نقاش دل شکسته که روزی ارزو داشت پيوند دو عشق را به تصوير کشد ولی
امروز من تصوير جدايی را به تصوير کشيدم............
ای کاش انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم باز ان دستان پر مهرت را بگيرم و برای
اخرين بار بر ان بوسه زنم ای کاش انتظار پايانی داشت تا من دوباره تو را در اغوش بگيرم
و برای اخرين بار وجودت را حس کنم ای کاش انتظار پايانی داشت تا من در اغوش تو
ميمردم ای کاش اين انتظار طاقت فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از ديدار تو
سر ميدادم ای کاش انتظار پايانی داشت تا من برای اخرين بار غرق در نگاه پر محبتت
ميشدم ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در اين غربت
تنهايی غرق نميشدم ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا ميتوانستم برای اخرين بار
گل رويت را ببينم ای کاش ميتوانستم سر رو شانه هايت بگذارم و اشک شرم و
پشيمانی را در دامانت بريزم ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من ميتوانستم تو را
ببينم و دستان گرمت که دست احساس عشق است را حس کنم ای کاش اين انتظار
پايانی داشت تا من برای اخرين بار نوای عاشقانه را از ديدار تو سر ميدادم و با فريادی
از اعماق وجودم دوستت دارم را فرياد ميزدم ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من
ميتوانستم برای اخرين بار تو را در کلبه ی قلبم حس کنم ای کاش اين انتظار پايانی
داشت تا ما با هم پيوند سر ميداديم ای کاش...ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من
ميتوانستم برای اخرين بار بر پيشانی تو بوسه عشق زنم و بعد بميرم ... ای کاش...
ای کاش اين انتظار پايانی داشت تا من قبل از مرگ خود تو را دوباره ببينم و بعد از
ديدار تو بميرم ... ای کاش ميتوانستم ... ای کاش... ولی ديگر تقدير رغم خورده است
و وقت رفتن امده است ... و من بدون ديدن روی گلت بايد بميرم
|