شعرهایی زیبا فرستاده شده توسط شمیم بهار
با تشکر فراوان از شمیم بهار
sedayebaran0 (ترنم)
شنیدم میخوای بری باز منو تنها بذاری
هرچی یاد و خاطره ست پشت دلت جا بذاری
شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه
هر چیزی حدی داره محبتاش زیادیه
شنیدم یه مدتی می خوای ازم دوری کنی
اینه رسمش که با این دیوونه اینجوری کنی
شنیدم همین روزا بازم میخوای بری سفر
بسلامت عزیزم اما همینجوری بی خبر
شنیدم خسته شدی از بازیای سرنوشت
نکنه اینبار دیگه بی من میخوای بری بهشت
شنیدم گفتی که سرنوشتمون دست خداست
اما تو خوب میدونی حسابت از همه جداست
شنیدم گفتی باید برم سراغ زندگیم
حرف تو یعنی بسوزم تو غم آوارگیم
شنیدم گفتی با اینکه خیلی چیز یادم داده
نمیدونم چی شده که از چش من افتاده
شاید تموم این شنیدنیها شایعه ست
از تو اما نمی پرسم گفته باشی فاجعه ست
کوچه های سرد و تاریک شهر من
هزاران صدای خوش زنده
با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد
در کوچه های سرد و خالی شهر من
صداست که منتظر است
خاطره ها بر خواب رفته اند
و من هنوز منتظر ، پشت پنجره ی بسته
به انتظار نشسته ام
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم .
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .
پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم رویید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .
همین بود آخرین حرفت
و من از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازشی در غمی خاکستر گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در انبوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی را از دست دادم .
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که انتظار سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
Life has loveliness
to sell all beautiful
and splendidthings
spend all you have
for loveliness for
one white singing
hour of peace
زندگی شور و عشق در میان دارد
همه چیز در زندگی زیبا و جالب است.
سراسر زندگی را با عشق سپری کنید
ارزش آن را دارد که عمر را در صلح صرف کنیم.
سارا تیسدیل
با تشکر از شما و تشکر مخصوص از ترنم جان
|