جمعه دوم فروردین 1387
نوروز ۱۳۸۷ مبارک
گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب ، نه زمستانی باش که بلرزانی ، نه تابستانی که بسوزانی ، بهاری باش تا برویانی ...
با سلام خدمت تمام بازدیدکنندگان عزیز ... قبل از هر گفته ای ، فرا رسیدن ماه محرم را ، به شما بازدید کننده عزیز تسلیت عرض می نمایم ...عنوان شعر : روح بهار جنت شميمی از کرم توست يا حسين عطر بهشت در حرم توست يا حسين جايي که می رسد به اجابت دعای خلق آن جا حريم محترم توست يا حسين تا سوخت داغ تو جگر آفتاب را مهتاب قصه گوی غم توست يا حسين با خون نوشته اند به گلبرگ لاله ها روح بهــار فيض دم توست يا حسين و...
با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
نمیدانم پس از مرگم چه خواهم شد . دکتر علی شریعتی
http://bamboos.blogfa.com/8409.aspx http://www.cloob.com/browse.php?id=269397
و بعضی از بازدید کنندگان عزیز دیگر ، از من درخواست درج دستنوشته هایم را کرده اند که از آنجا که من در اوقات فراغت به نوشتن دستنوشته با موضوعهای عاطفی و ... مشغولم ، به درخواست دوستان عزیز ، یکی از دست نوشته هایم را درج می نمایم : در يک چشم به هم زدن می بينيم ، بهترينهــا را از دست داده ايم ... افسوس که ما بهترين ها را داشتيم و چه راحت ، از دست داديم ... دختربچه ای در کودکی ، بهترين عروسک اش را و پسربچه ای ، بهترين ماشين بازيش را از دست می دهد ... پسری تحصيلاتش را و مادری ، مادرش را ... دوستی ، بهترين دوستش را و دختری ، بهترين گزينه و انتخاب را ... پدری ، سرمايه اش را و مادربزرگی ، شوهرش را ... مردی ، شغل اش را و زنی ، آبرويش را ... و ... همه و همه ، در يک چشم به هم زدن و فقط در لحظه ای کوتاه اتفاق می افتد ... دختربچه ، عروسک جديدی می خرد و عروسک قبلی را که با آن شبها به خواب می رفت را به دوستش می دهد و پسربچه ای ، بهترين ماشين بازيش را با يک توپ ساده عوض می کند ... پسری تحصيلاتش را ادامه نمی دهد و به شغلی رو می آورد که در ابتدا پسند و در ميانه ناپسند و مادری ، مادرش را ، مادری که شبها بر بالينش آرام می گرفت و روزها با تشويق اش به اوج می رسيد را از دست می دهد ... دوستی ، بهترين دوستش را به خاطر سوءتفاهم و کدورتی مختصر از دست می دهد و دختری بهترين گزينه و انتخاب ازدواج را ... پدری ثروتمند ، سرمايه اش را ، که در زمان سرمايه داری ، آن را به تباهی و در امور قبيح و ناپسند خرج می کرد در لحظه ای کوتاه ، ثروت باد آورده اش را - چه ساده - باد می برد و تمامی قدرت ، آبرو و حيثيت چندين ساله اش را ... مادربزرگی ، شوهرش را ، شوهری که همدرد و هم راز سالهای ازدواجش و گنجينه خاطراتش بود را در يک سکته ناگهانی از دست می دهد ... و مردی ، بهترين شغل اش را از دست می دهد و زنی ، آبروی چندين ساله اش را ... دختربچه با عروسک جديدش اخت نمی گيرد و گريه کنان طلب عروسک قديمی را می کند ، همان عروسکی که شبها با آن به خواب می رفت و روزها با آن سرگرم بود و پسربچه توپ ساده اش را گوشه ای رها می کند و با اخم ، طلب ماشين را می کند ، همان ماشين قديمی ... پسری تحصيلاتش را ادامه نمی دهد و به شغلی نامناسب روی می آورد و افسوس کنان می گويد : ای کاش ادامه می دادم ... و مادری ، مادرش را از دست می دهد و می گويد : ای کاش ، در زمان حياتش از او بهتر استقبال می کردم ... و ... آيا شما تا کنون ، بهترين هايتان را از دست داده ايد ؟ بهترينهايي که همچو کوه ، پايدار و همچو دريا ، وسيع بهترينهايي که همچو برف ، سپيد و همچو بهار ، سرزنده بهترينهايي که همچو ... نظام آفرينش اينطور است که جديدی می آيد ، قديمی فراموش می شود ... و بعد از مدتی دل خوشی به جديد ، دلتنگ قديمی می شود و افسوس هايي که ديگر شايد دير باشد ... ياد يکی از اشعارم می کنم : ... زندگی ، دلتنگی لحظه لحظه ، رويا گل شيرين چيدن انتظاری را ، کشيدن ... (شعر : زندگی ... ) درخت بی ثمره می شود ، باغبان درخت را از بين می برد ، بدون هيچ اميد و توجه ای ... آسمان بارانی می شود ، آدمی همچو کبوتر به آشيانه می رود بدون اينکه توجه نمايد که زير باران و بی نصيب ماندن از قطرات باران و رنگين کمان ... عاشق ، معشوق را رها می کند چون عشق هوس می ديد ، بدون توجه ای که معشوق ، جان را فدای ، عاشق می کرد ... زندگی يعنی دلباختگی در حيرانی ، عاشق برمی گردد ولی معشوق ، معبد عاشق واقعی شده است ... زندگی ، انسانهای رنگين هم دارد ، انسانهايي که تا عرش همراه هستند و در لحظه ای ، رهايي و همچو هاله ای گم می شوند و تو را به فرش می آورند ،دوباره ياد اشعار قبل می کنم ... با قلم ، با کاغذی ، نقشی کشيدن نقش انسان های رنگين نقش ديروز ، نقش امروز ، نقش فردا آدميت را نشاندن ، بر درختی تکيه دادن ... (شعر : زندگی ... ) و شعر ديگرم : ... در همين حال و هوا آسمان می باريد اشک بر گونه من می رقصيد چه غريبانه ، به دنبال تو گشتم ، ای دوست ! (شعر : چه غريبانه... ) و به حقيقت ، جمله ای است که گاه گاهی به بهترينها می گويم و شما هم با خود ، هر از چند گاهی زمزمه کنيد: آدمی تا چيزی را که دارد ، قدردانی نمی کند اما وقتی آن را از دست داد افسوس می خورد که چرا بهترين را از دست دادم ... من بهترين را داشتم و چه ساده از دست دادم ... من ايمان داشتم و چه ساده ، با دوستان ديگر همنشين شدم و ايمانم را از دست دادم ... من بهترين دوستان را داشتم ، چه بسا با دوستان ناباب همنشين شدم و قديمی ها را فراموش کردم ... همه و همه ، در زندگی ما ، ممکن است رخ داده باشد ، گاهی عروسک و ماشين کودکی و يا تحصيلات و شغل جوانی و يا ثروت ميانسالی با همت و اميد برگشت پذير بوده و گاهی هم تا ابد با افسوس انس گرفته ايم ... بهتر است افسوس ها را کنار بگذاريم و به حال بنگريم ، نگذاريم ، از حال ، بهترين ها را به سادگی از دست دهيم ... پس با توکل به خدای متعال و با قدردانی هميشگی از بهترينها ، به سادگی آنها را از دست ندهيم ... حتی برای لحظه ای کوتاه ... به تقويم می نگرم ، به چند روز ديگر که محرم شروع می شود ... با خود می گويم ، نمی گذارم به سادگی آن را از دست بدهم ، شايد آخرين محرم سال زمستانی ام باشد ...
و در انتها ، تشکر میکنم از بازدید کنندگان عزیز که نظر دادند (جدید) :مومو ( والنتین ) ، شهرام ، مریم ،دختر رویایی ، swallow ، دختر مشرقی،علی ، سها ، نگار ، نرگس ، شیدایی ، آزاده ، ترنم ، هستی ، نی نی بلا ، روانشناس ، بردیا ، زهرا ، فاطیما ، پریسا ، الهام ، لیندا ، فرشید ، فرشته عشق ، نگار ، پگاه ، سوگند ، آیسان و.... و بازدید کنندگان عزیز (قدیم) : لیلا٬ هانیه ٬بهار ٬ایتالیایی ها ٬رویا٬بام شکسته ٬زمهریر ٬ نوشین ٬ روزهای بی خاطره ٬مهگل ٬ گل سرخ ٬مسافر تنها ٬ شبنم٬در به در ٬ ستاره ٬سوگند٬عسل٬تنهای شب ٬ پریسا٬ایندیرا٬حانی جم ٬ آنا ٬ بیتا ٬ یه قطره اشک ٬ بانو٬یلدا٫ عاطفه ٬ ماریه٬شیدا٬عسل و صبا ٬ سارا٬ شادی ، رومینا ، نیلوفر ، صدف ، خاطره ، زهرا ، نیلوفر ۲ ، سمانه، سحر ، بهار ، آوا ، سارا، نگار، کیمیا، تیدا ، لیندا ، همتا ،غزاله ، شقایق ، عاطفه ، ژیلا ، مینا ، راضیه ، لیلا ، پریسا، مهناز، طوبی ، میترا ، هجران ، مریم،ساره ، عسل و صبا ، مهسا ، باران ، دریا ، سزار ، ناناز ، ارکا ، بانو ، افسانه ، انا ، مریم ۲ ، ریحانه ، ساینا ، مینا ۲ و فاطمه و..... موفق و موید باشید (خواهشمندم نظرات خود را، در همین مطلب یا ۱ مطلب گذشته و آینده درج نمایید)
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز
از تپیدن های تکراری دلم خون است و باز
دم به دم تشویش روز افزون بسی دارم هنوز
گر چه عمری تکیه کردم بر درختان عقیم
پشت جنگلها نهال نو رسی دارم هنوز
در دل دریائیم بنگر نه بر بار گناه
بر کف این موج اگر خار و خسی دارم هنوز
با شکیبایی قرین باد اشتیاقت روز و شب
ای دل غمگین که می دانم کسی دارم هنوز
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت .
ولی بسیار مشتاقم که
از خاک گلویم سو تکی سازد
بدست کودکی گستاخ و بازی گوش
و او یک ریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفت گان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بکشند در من
سکوت مرگبار م را
هفده / دی / 1386
با کسی خوش بودن
اشک حسرت ريختن
نوشته شده در ساعت 2:39 توسط امیر علی |
