تبليغاتX
رهگذری از دیار پاییز

About Me

متولد 27 آذر 1367 / نوازنده گیتار و کیبورد ، فیلمنامه نویس و کارگردان فیلمهای کوتاه ، نویسندگی مقالات نفوذ به شبکه ، رتبه چهارم ایران در هک سایتهای دولتی در سال 1384 در اخبار سیاه و رتبه 5 در سال 1386 ، تدریس هک و مشاوره امنیتی و آنالیزر ، طراح سی دی و کتاب ، سرودن شعر و متون ادبی ، دانشجوی رشته حقوق ، علاقه مند به روانشناسی ، سطح ابتدایی زبانهای آلمانی ، ایتالیایی ، فرانسوی و اسپانیایی

My Blog

صفحه نخست
پست الکترونيک

Archive

اسفند 1387
آبان 1387
فروردین 1387
دی 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
آبان 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384

Links

Daily Links


آرشيو پيوندهاي روزانه

 

Category

 

Template By


www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين

 

یکشنبه بیست و نهم آبان 1384

نمیخوام بگم ...

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

+

نوشته شده در ساعت 19:49  توسط امیر علی  | 


جمعه بیست و هفتم آبان 1384

عنوان شعر : خسته ام ....

خسته ام ...

خسته ام از این هوای تاریک و بارانی

از این دلتنگی و درد و پریشانی

 

خسته ام از این قلبهای بی احساس

از این گونه های خیس و التماس

 

خسته ام از این رزهای تنهایی

از این بیهوده امیدها به نور و رهایی

 

خسته ام از این حرفهای بی پایان

از این قلب ناامید و همیشه نالان

 

خسته ام از این عشقهای پوشالی

از به ظاهر مردان پوچ و تو خالی

 

خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار

از ناله های درد دل همیشه بیمار

 

خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب

از این دنیای بی رنگی و زمستون سرد

 

کاش میشد که آسمان را دوباره رنگ کنیم

خسته ام از این باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ

 

کاش میشد که دیگر حرفی برای گفتن نداشت

خسته ام از این شعرهای بی پایان و بی وزن

 

+

نوشته شده در ساعت 11:26  توسط امیر علی  | 


جمعه بیستم آبان 1384

یه لحظه واسه بودن ...

یه لحظه واسه بودن

تو يه رازي، يه سكوتي
تو يه جمله واسه گفتن
تو یه قالي واسه بافتن
تو یه تاری . یه پودی

تويه شعري، تو يه قصه

یه ترانه واسه خوندن

تو تموم لحظه هامي

یه لحظه واسه بودن


هیچ کس نیست مرا از اقیانوسی که با اشکهای خود در ان غرق شده ام نجات دهد
هیچ کس نیست این دل شکسته مرا به هم بچسباند و از ان تنگی بلورین بسازد
آن را از آب صداقت پر کند و دو ماهی در ان بیاندازد
کسی نیست در تنهایی من شریک باشد .....


+

نوشته شده در ساعت 21:4  توسط امیر علی  | 


رهگذری از دیار پاییز

دست نوشته های یک خالیفسور