یکشنبه بیست و نهم آبان 1384
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... نميخوام بگم که مثل گلی... نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی... نميخوام بگم که دوستت دارم... چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...
نوشته شده در ساعت 19:49 توسط امیر علی |
جمعه بیست و هفتم آبان 1384
خسته ام ...
خسته ام از این هوای تاریک و بارانی از این دلتنگی و درد و پریشانی خسته ام از این قلبهای بی احساس از این گونه های خیس و التماس خسته ام از این رزهای تنهایی از این بیهوده امیدها به نور و رهایی خسته ام از این حرفهای بی پایان از این قلب ناامید و همیشه نالان خسته ام از این عشقهای پوشالی از به ظاهر مردان پوچ و تو خالی خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار از ناله های درد دل همیشه بیمار خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب از این دنیای بی رنگی و زمستون سرد کاش میشد که آسمان را دوباره رنگ کنیم خسته ام از این باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ کاش میشد که دیگر حرفی برای گفتن نداشت خسته ام از این شعرهای بی پایان و بی وزن
نوشته شده در ساعت 11:26 توسط امیر علی |
جمعه بیستم آبان 1384
تو يه جمله واسه گفتن
تو یه تاری . یه پودی
هیچ کس نیست مرا از اقیانوسی که با اشکهای خود در ان غرق شده ام نجات دهد
هیچ کس نیست این دل شکسته مرا به هم بچسباند و از ان تنگی بلورین بسازد
آن را از آب صداقت پر کند و دو ماهی در ان بیاندازد
کسی نیست در تنهایی من شریک باشد .....
نوشته شده در ساعت 21:4 توسط امیر علی |
