شعری از فریدون مشیری
دلم می خواست:دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلم می خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
از این خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چون کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
دراین دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخ کامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودانه می داد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
و گر این آسمان در هم نمی ریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم