شعرهای ماندگار ...
در بیابانی دور.....که نروید جز خار.....که نتوفد جز باد.....که نخیزد جز مرگ ....که نجنبد نفسی از نفسی ....خفته در خاک کسی * زیر یک سنگ کبود...در دل خاک سیاه ....میدرخشد دو نگاه ....که به ناکامی ازین محنت گاه......کرده افسانه ی هستی کوتاه ......باز می خند مهر....باز می تابد ماه....باز هم قافله سالار وجود......سوی صحرای عدم پوید راه و .....
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد!
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان نکان می داد!
دلم می خواست عشقم را نمی کشتند
صفای -آرزویم را-که چون خورشید تابان بود-می دیدند
چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند
گا عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
و ...........
|